اس ام اس , جوک , عکس طنز

اس ام اس , جوک , عکس طنز
اس ام اس,جوک,اس ام اس عاشقانه,اس ام اس جدید,اس ام اس خنده,جوک جدید,عکس طنز,اس ام اس تنهایی,فال حافظ,بازی آنلای,طنز,خنده
پيوندهاي سايت
پيوندهاي روزانه
جديدترين اعضاء
» brvntcqpoy (brvntcqpoy)
» kobeajhwuj (kobeajhwuj)
» zuraixxgm (zuraixxgm)
» molalbkn (molalbkn)
بیلاگ
قدرت گرفته از : سرويس سايت ساز بیلاگ
لحظه ی به تـو رسیـدن یه تـولد دوبـاره س


شهرچشم تورو داشتن یه غروب پرستاره س

خواستن دستــای گرمت مث ماجرا می مونه

برق المــاسای چشــمت مث کیمیا می مونه

اگه تو قسمت من شی می زنم یه رنگه تازه

اسم من کنار اسمت قصرخوشبختی می سازه

زیر چتر لمس دستات میشه تا خدا رها شد

می شه رفت تا آسمونا شاید اون بالا خدا شد

بــا تـو غم رنگی نـداره زندگی شهر فرنگه

از تو قلعه ی نگــاهت رنگ غصه ام قشنگـه


امتیاز : نتيجه : مجموع 0 امتياز توسط 0 نفر

نوشته شده در یکشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۰ساعت 18:39
توسط محمدحسین | تعداد بازديد : 8 | لينك ثابت
نمی بخشمت .... بخاطر تمام خنده هایی كه از صورتم گرفتی .... بخاطر تمام غمهایی كه بر صورتم نشاندی .... نمی بخشمت .... بخاطر دلی كه برایم شكستی .... .. بخاطر احساسی كه برایم پرپر كردی ..... نمی بخشمت .... بخاطر زخمی كه بر وجودم نشاندی ..... بخاطر نمكی كه بر زخمم گذاردی .... و می بخشمت بخاطر عشقی كه بر قلبم حك كردی

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
دل عشق پر از رنگ و ریا دوست نداشت

یک لحظه تو را زمن جدا دوست نداشت

ای آیینه دار خلوتم باور کن

اندازه ی من کسی تو را دوست نداشت

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

گفتی نفرین میکنی ؟

گفتم نه ...فقط از خدا می خواهم که هیچ کس اندازه من دوستت نداشته باشه....

هنوزم از خدا می خواهم که هیچ کس اندازه من دوستت نداشته باشه.....

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

ما ز یاران چشم یاری داشتیم ، خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


با خیالِ تو هنوزم مثه هر روز و همیشه هر شبِ حافظه ی من پرِ تصویر تو میشه...

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


سكوت دردناكترین پاسخ من به بیرحمی های توست!

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


دلم شكسته تر از شیشه های شهر شماست

    شكسته باد آن كه دلش این چنین می خواست...

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

ای آنکه به تقریرو بیان دم زنی از عشق...
 ما با تو نداریم سخن خیرو سلامت.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

دلمو شکستی بازم دوبـــاره ه


اما بدون چوبه خدا صدا ندااره ه


تنها آرزوم اینه که یه روزم برسه

چشمای تو مثه ابرااااااا ببــــاره

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
من منتظرت شدم ولی در نزدی

بر زخم دلم گل معطر نزدی

گفتی كه اگر شود می آیم اما

مرد این دل و آخرش به او سر نزدی

***********************************


از قدیما گفتن کوه هرگز به کوه نمیرسه دل بسوزون ولی بدون آدم به آدم میرسه


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


دیگه بی تو نمی میرم...
توئم با بی کسیت سر کن
تو حقت بدتر از اینه که دل تنگم بمونی...

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

گفتمش دل می خری؟ پرسید چند؟ گفتمش دل مال تو تنها بخند! خنده کرد و دل زدستانم ربود. تا به خود بازآمدم، او رفته بود! دل زدستش روی خاک افتاده بود! جای پایش روی دل جامانده بود...


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

خودت رفتی ولی عشقت نرفته... من عاشق تر شدم هفته به هفته

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

از تو دلگیرم...از عاشقی سیرم...درسته بی تو میمیرم...ولی ایندفعه میرم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

چو کس با زبان دلم آشنا نیست
چه بهتر که از شکوه خاموش باشم
چو یاری مرا نیست همدرد ، بهتر
که از یاد یاران فراموش باشم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

حیف این چشمهام که برای چون توی بی ارزشی اشک ریخت!

 

و چه ساده دلم که هنوزم دوست داره

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

از دست رفیقان عقرب صفت دوستی با مار كبری آرزوست

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

هر کی دلتو شکست صداشو در نیار یه روز دلش می شکنه صداش در میاد


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

کسی چه می داند شاید، این قدر همدیگر را دوست نمی داشتیم اگر از دور به تماشای روح هم نمی نشستیم . کسی چه می داند اگر آسمان ما را جدا نمی کرد شاید، این قدر به هم نزدیک نبودیم

امتیاز : نتيجه : مجموع 0 امتياز توسط 0 نفر

نوشته شده در یکشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۰ساعت 20:31
توسط محمدحسین | تعداد بازديد : 9 | لينك ثابت

(معذرت.....این یکی یکم طولانیه...ولی قشنگه...به خوندنش می ارزه...)


روزی که حمید از من خواستگاری کرد با شادی و شعف و با سراسیمگی آن را پذیرفتم. یافتن همسری مانند حمید با شرایط او شانسی بود که همیشه به سراغ من نمی آمد و من جزو معدود دخترانی بودم که توانسته بودم همسر پاک و نجیبی مانند حمید را پیدا کنم.

حمید مرد زندگی است و میتواند در سخت ترین شرایط زندگی همدم و همراه خوبی برای سفر زندگی باشد! این عین جمله‌ای بود که پدرم بعد از چند روز تحقیق در مورد حمید به من و مادرم گفت.

 بالاخره با توافق جمعی و با رعایت تمام آداب و  رسوم سنتی من و حمید به عقد یکدیگر در آمدیم و زندگی مشترک خود را شروع کردیم . حمید با من بسیار محبت آمیز رفتار می کرد و هر وقت مرا صدا می زد از القاب " نازنین " و " جانم " و " عزیزم " و " عشقم " و … استفاده می کرد و تمام سعی خود را به کار می برد که در حد وسع و توان خود همه خواهشهای مرا بر آورده سازد . همان ماههای اول ازدواج نیمه شب یکی از روزهای تعطیل از او شیرینی تازه خواستم و حمید تمام شهر را زیر و رو کرد و حتی یکی از دوستان قنادش را از خواب بیدار کرد ودر عرض چند ساعت تازه ترین شیرینی قابل تصور را فراهم ساخت .

حمید به راستی عاشق و شیفته من بود و من از اینکه توانسته بودم به راحتی و بدون هیچ زحمتی چنین شیفته شوریده ای را به عنوان همسر انتخاب کنم در پوست خود نمی گنجیدم . هر شب که از سر کار به منزل برمی گشت برای آنکه مطمئن شوم هنوز عاشق من است و دوستم دارد او را امتحان می کردم . یک روز از او می خواستم ظرفهای نشسته شب گذشته را بشوید و روز دیگر از او می خواستم که مرا به گرانترین رستوران شهر ببرد . روز دیگر از او تقاضا می کردم که کار خود را نیمه رها کرده و مرخصی نصف روز بگیرد و خودش را به مهمانی یکی از دوستان من برساند و روز دیگر خودم را به مریضی میزدم واز او میخواستم در منزل بماند و مواظب من باشد .

حمید همه این کارها را بدون هیچ اعتراضی انجام می داد . او آنقدر مطیع و رام بود که کم کم یادم رفت حمید به عنوان یک انسان بالقوه می تواند وحشی و بی رحم هم باشد . حتی یک روز در یک جمع فامیلی نتوانستم فکر درونم را پنهان کنم و در حضور جمع با خنده گفتم که " حمید خر خودم است و هر چه بگویم گوش می کند . "

صورت سرخ و چشمان شرمنده حمید نشان داد که او از این جمله من ناراحت شده است اما با همه اینها هیچ نگفت و بلا فاصله با مهارت مسیر صحبت را عوض کرد .

شب که منزل خود برگشتیم حمید در اعتراض به حرف من جمله ای گفت که آن شب درست و حسابی معنایش را نفهمیدم ولی به هر حال با معذرت خواهی وگفتن اینکه یک شوخی ساده بود قضیه را به فراموشی سپردم . آن شب حمید گفت : " عشق موجود حساسی است واز اینکه کسی به او شک گند و مهمتر از اینکه کسی او راامتحان کند بدش می آید . "

کم کم این فکر به مخیله ام افتاد که حمید در عشق و مهمتر از همه در زندگی موجودی بی عرضه و بی خاصیت است ومن موجودی بسیار برتر و والاتر از او هستم . حتی گاهی اوقات به این فکر می افتادم که شاید اگر کمی دندان وی جگر می گذاشتم و به حمید " بله " نمی گفتم حتما مرد بهتری نصیبم می شد و زندگی باشکوهتری داشتم . احساس قربانی بودن و حیف بودن به تدریج بر من قالب شد و کار به جایی رسید که هر چه حمید بیشتر نازم را می کشید و بیشتر برای برآوردن آرزوهایم تلاش می کرد در نظرم خوارتر و حقیرتر می شد . کار به جایی رسید که دیگر صبحها برای بدرقه اش از خواب بیدار نمی شدم وشبها برایش شام نمی پختم و به او دستور می دادم که از رستوران سفارش شام دهد .

حمید همه این بی احترامی ها و بی حرمتی ها را تحمل می کرد و هنوز هم قربان صدقه ام می رفت . بخصوص در کنار فامیل مرا در کنارم می نشاند و به ظاهر چنان می نمود که از من حساب می برد . همه زنها و دختر های فامیل به این عشق شور انگیز حمید غبطه می خوردند و من مغرورتر از همیشه او را از خود می راندم و با لحنی ناخوش آیند در مقابل جمع با او سخن می گفتم .

بالاخره من باردار شدم و یک دختر و پسر دوقلو به دنیا آوردم . دخترک شباهت عجیبی به حمید و پسرک شباهت غریبی به من داشت . دوران بار داری ودو سال بعد از آن هیکل و اندام مرا به کلی تغییر داد و چهار چوب بدن من دیگر آن ظرافت وجذابیت زمان دختری را از دست داده بود و من فقط حمید را مسبب این اتفاقات میدانستم . به هر حال اگر حمید به خواستگاریم نمی آمد من می توانستم مدت بیشتری زیبایی و جذابیت زمان جوانی را حفظ کنم .

ورود بچه ها به زندگی ما رنگ و روی دیگری داد. حمید هر دو فرزندش را به شدت دوست داشت ولی بی اختیار برای دخترک نگران تر بود. روزی دلیل این نگرانی را از حمید پرسیدم و او بالبخند تلخی گفت: "تربیت دختر مهمتر از پسر است و دختران آسیب پذیرتر از پسران هستند."

اما من این توضیح را قبول نکردم و گفتم که دلیل این محبت بیش از اندازه شباهت بیش از اندازه دخترک به اوست . بعد برایش گفتم که فکر نمی کرد که از بطن زن والا و برجسته ای مانند من صاحب فرزندی شبیه خودش شود . حمید مدتها به این جمله من خندید ولی با این همه ذره ای از حالت تسلیم و عشق بی قید وشرطش نسبت به من کم نشده بود . هرچه شوریدگی و شور و عشق حمید نسبت به من و بچه هایش بیشتر می شد جسارت وزیاده روی من در امتحان گرفتن از عشق حمید بیشتر می شد . دیگر مطمئن بودم که حمید به خاطر بچه ها هم که شده مرا رها نخواهد کرد . شعاع بی حرمتی ها و بی احترامی هایم را نسبت به عشق و شوریدگی اش بیشتر کردم و وقتی او در مقابل بی اعتنائی ها و بی حرمتی های من سکوت می کرد و کوتاه می آمد احساس قدرت و بزرگی می کردم و حس قربانی شدن در من بیشتر تقویت می شد.

اما همه این تصورات در یک مهمانی خانوادگی ناگهان به باد رفت و من در آن شب به جنبه ای از شخصیت حمید روبرو شدم که هرگز فکر نمی کردم در وجودش باشد . پسر عموِیم بعد از مدتها از خارج بازگشته بود و همه فامیل به مناسبت بازگشت او به کشور در مهمانی باشکوهی شرکت کرده بودند . من به اصرار از حمید خواستم تا هدیه ای گرانقیمت تهیه کند و بعد در حالی که هر دو بچه را در آغوش او انداخته بودم او را در مجلس به حال خود رها کردم و مانند دختران مجرد به سراغ پسر عمو رفتم و از او خواستم تا از خارج و آینده اش در کشور صحبت کند . در حال صحبتها ودر حالی که حمید در اتاق برای آرام کردن بچه ها راه می‌رفت پسر عمو با لبخندی که معمولا خارج رفته ها دارند با اشاره به من گفت که : " اگر دختر عمو ازدواج نمی‌کرد حتما از او خواستگاری می‌کردم وزندگی با شکوهی را با او شروع می‌کردم."

بدون توجه به این که چقدر جمله من می تواند زشت و تکان دهنده باشد بلافاصله پاسخ دادم: " افسوس که دیر شد و من گرفتار موجود بی عرضه ای مثل حمید شدم . چه کنم که دوتا بچه دارم."

جمله ی من آن قدر بی‌شرمانه و توهین آمیز بود که سکوتی سهمگین بر مجلس حاکم شد و همه نگاهها به سوی حمید برگشت . حمید مردی که همیشه برای من سمبول بی‌عرضگی و تسلیم بود ناگهان چهره اش دگرگون شد. شانه‌هایش به سمت عقب رفت سر اش را بلند کرد وبا نگاهی که دیگر آن نگاه حمید عاشق و شوریده نبودخطاب به من گفت : " هنوز دیر نشده نکبت خانم ! تو از الان آزادی تا هر غلطی که می خواهی بکنی ! نگران بچه ها هم نباش چون دیگر آنها متعلق به تو نیستند ! "

حمید این را گفت و بچه ها را در آغوش گرفت و رفت . پسر عمویم از سویی به خاطر گفتنداین جمله سرزنشم کرد واز سوی دیگر از اینکه همسرم اینقدر کم ظرفیت است مرا تحقیرنمود . او گفت اینجور گفتگو ها در فرهنگ خارجی ها بسیار مرسوم و جاافتاده است و همسر یک زن باشخصیت وجاافتاده ای مثل من نباید فردی چنین کم ظرفیت باشد . اما من همانجا فهمیده بودم که برای آخرین بار عشق زندگیم را امتحان کرده ام .اینباردر این امتحان شکست خورده بودم .

 

بلافاصله به منزل برگشتم ولی اثری از حمید ندیدم . روز بعد به شرکت حمید رفتم ولی گفتند که تلفنی به مدت یک ماه در خواست مرخصی اضطراری کرده و به مسافرت رفته است . به بانک رفتم و فهمیدم که تمام پولهای پس اندازش را از بانک بیرون کشیده و حسابش را بسته است .

وقتی آخر روز به منزل آمدم فهمیدم که حمید در غیاب من به منزل آمده و وسایل خود و بچه ها را جمع و جور کرده ورفته است . به هر جا سر زدم دیگر اثری از حمید پیدا نکردم . او با بچه ها آب شده بود و به زمین رفته بود . هیچ کس ا زاو سراغی نداشت واین برای من شوک روحی بزرگ بود .فکر کردم که حمید شوخی می کند و چند روز بعد به خانه برمی گردد. اما بعد از گذشت یک ماه واز فهمیدن اینکه دیگر حمید به شرکت مراجعه نموده و به صورت رسمی از شرکت استعفا داده و برای همیشه کار قبلی خود را رهاکرده تمام امید هایم مبدل به یاس شد و فهمیدم که اینبار بزرگترین خطای زندگیم را مرتکب شده ام .

دو ماه بعد وکیل حمید نامه ای به من داد . به خط حمید در آن نوشته شده بود که اگر طالب طلاق هستم او حرفی ندارد و وکیل او در این امر اختیار کامل را داراست واگر هم می خواهم همسر او باقی بمانم به اختیار خودم است و در آنصورت می توانم حقوق و نفقه را ماهانه تا آخر عمر از وکیلش دریافت کنم . حمید نوشته بود : " وقتی انسان آنقدر جسارت پیدا می کند که به عشقش توهین کند وآنرا مورد آزمون قرار دهد باید در مقابل جرات و تحمل امتحان متقابلی از سوی عشق را داشته باشد . اوکه هنوز دوستت دارد ! حمید ! "

وکیل حمید را به دادگاه کشاندم و از او خواستم آدرس محل سکونت حمید ویا لااقل بچه ها را در اختیارم قرار دهد و او با مدرک ثابت کرد که حمید قبل از ترک کشور به صورت رسمی تمام اختیارات قانونیش را به او سپرده و به صورت یکطرفه با تلفن با او تماس می گیرد .

سه ماه از ماجرای مهمانی پسر عمو گذشته بود وهنوز هیچ اثری از حمید پیدا نکرده بودم. شبها بی اختیار خواب حمید و بچه ها را می دیدم و بعضی اوقات با خود می گفتم او با دو بچه کوچک تنها چه می کند و بعد به یادحرفهای او می افتادم که می گفت : " انسان باید آنقدر قوی و مستقل باشد که بتواند همیشه از نقطه صفر و از بدترین شرایط شروع کند و امیدوار و مصمم در کمترین زمان ممکن خود را به سطح متوسط زندگی برساند . فقط بعد از اثبات این لیاقت است که انسان حق دارد خود را یک انسان بالغ و مستقل اعلام کند . "

شش ماه در تنهایی گذشت . من درخواست جدایی از حمید را قبول نکردم و به وکیلش گفتم که تا آخر عمر خود را همسر او می دانم . هر چند دیگر لیاقت عنوان همسری اش را ندارم . حمید نیز در مقابل آخر هر ماه مبلغ زیادی را به عنوان نفقه به حساب بانکی ام می ریخت . تعجب می کردم که او اینقدر زیاد برای من پول بفرستد . در دلم لیاقت و جسارت و توانایی همسرم را تحسین می کردم که ای کاش می توانستم با او دوباره زندگی مشترک داشته باشم .

پسر عموی خارج رفته ام دوباره هوس دیار فرنگ کرد در شب مهمانی بدرقه دوباره خاطره مهمانی ورود او زنده شد و پسر عمو اینبار با احترام و بزرگی از او یاد می کرد . پسر عمو هنوز برای تامین مخارجش در خارج از کشور وابسته به عمو جان بود و اینکه حمید توانسته بود با دو بچه کوچک در آنجا بلافاصله کار پیدا کند حتی پول به ایران بفرستدباعث شده بود که همه پسر عمو را به عنوان موجودی وابسته و حقیر نگاه کنند . پسر عمو برای اینکه قدری از محبوبیت حمید در جمع بکاهد خطاب به من گفت : " دختر عمو اگر الان درخواست طلاق کنی باز هم نمی توانم تو را به همسری خود بپذیرم . اینکه توانستی چند سال با این مرد وحشی و سنگدل سر کنی خود نشاندهنده این است که شایسته زندگی بامن نیستی ! "

و من مغرور و مسمم در مقابل جمع سرم را بلند کردم و گفتم: "حمید هنوز همسر من است و من به داشتن چنین مرد با اراده و استوار افتخار می‌کنم. او دارد مرا امتحان می‌کند و به محض اینکه بفهمد دیگر طاقت امتحان را ندارم سر و کله اش پیدا می‌شود. اگر یک بار دیگر مرد مرا وحشی و سنگدل بخوانی مطمئن باش تو را به آتش می کشم و دودمانت را به باد می دهم!"

پسر عمو دیگر با من حرف نزد . عمو جان و فامیل هم مرا طرد کردند و افسرده تر و غمگین تر از گذشته اما راحت وآسوده به منزل خودم باز گشتم . منزلی که دیگر اثری از گرمای وجود حمید وبچه ها نبود . اما با همه اینها احساس خوبی داشتم . اولین بار بود که در مقابل جمع فامیل از حمید دفاع می کردم .و او را برتر و بالاتر از خودم می شمردم واین باعث شده بود تا احساس اشتیاق عجیبی نسبت به او در دلم زنده شود . برای اولین بار احساس کردم که در حق حمید وعشق پاکش کوتاهی کرده ام وهرگز نتوانستم ذره ای از شوریدگی او را درک کنم . ساعتها در تنهایی گریستم و در خلوت تنهایی ار خدا خواستم تا او را به من از گرداند. دیگر اشتهایم را به غذا ازدست داده بودم و دچار بیماری روحی و عصبی شده بودم. از همه بدم می‌آمد و می‌خواستم تنها باشم. سرانجام دیگر طاقتم طاق شد و تصمیم به اعتصاب غذا گرفتم. نامه‌ای به حمید نوشتم و از او به خاطر بی‌وفایی و بی‌مهری‌هایم تقاضای عفو نمودم. از او خواستم تا یک فرصت دیگر در اختیارم قرار دهد تا محبت‌های او را جبران کنم و برایش نوشتم که لحظه نوشتن این نامه تا دیدن اش دیگر لب به غذا نخواهم زد و منتظر خواهم ماند تا با او غذا بخورم. نامه را به آدرس وکیل حمید پست کردم. سپس به منزل بازگشتم. و عکس مشترک حمید و بچه‌ها را روی قلبم گذاشتم و در بستر خوابیدم. ده روز از اعتصاب غذایم گذشت. ضعف شدیدی بر وجودم غالب شد اما با این وجود فقط به نوشیدن آب اکتفا کردم وچشم انظار به ورورد حمید و بچه‌ها چشم به در دوختم. بیست روز بعد پدر و مادرم به سراغ من آمدند وبه زور مرا به دکتر بردند و در بیمارستان بستری کردند . اما از بیمارستان فرار کردم و به منزل آمدم وخود را در اتاق زندانی کردم و اعتصاب غذای خود را ادامه دادم. به توصیه پزشک مرا به حال خود رها کردند. منتظر ماندند تا خودم سر عقل بیایم. دکتر گفته بود تا اگر این فرصت را از من بگیرند به احتمال زیاد روش خطرناک‌تری را برای خود کشی انتخاب خواهم کرد و همین توصیه باعث شده بود تا همه خود را از صحنه خارج کنند.

روز سی ام اعتصاب غذا وکیل حمید از سوی او نامه ای آورد به این مضمون که: "از من جدا شو و زندگی ایده آل وآرمانی ات را دوباره شروع کن. من با خارج کردن خودم وبچه‌ها از زندگی ات این فرصت را در اختیارت گذاشتم. بی جهت باز عشق مرا امتحان نکن و خودت را آزار نده. مطمئن باش که در این امتحان شکست خواهی خورد و این بار جان خود را روی این خواهی گذاشت."

ولی من کوتاه نیامدم وبه اعتصاب غذایم ادامه دادم . به شدت ضعیف و ناتوان شده بودم و تمام بدنم بوی بد و متعفنی می داد . چهره زیبایم متعفن و وحشتناک شده بود و اندامم مانند اسکلت لاغر و استخوانی شده بود . مرگ را به وضوح در مقابل خود می دیدم و با این وجود دست از اعتصاب بر نمی داشتم . بله حمید حق داشت ومن باز داشتم عشق او را امتحان می کردم . اما با این تفاوت که اینبار با آزمودن عشق او از عشق خودم هم امتحان می گرفتم . چهل روز اعتصاب غذایم گذشت . شب چهلم خواب عجیبی دیدم . خواب دیدم حمید و بچه‌ها در یک سانحه رانندگی کشته شده اند و من برای همیشه فرصت جبران اشتباهات گذشته را از داده ام. صبح روز بعد دلم نمی‌خواست چشمان ام را باز کنم واز خواب بیدار شوم ولی دستان خشن و زبری که روی پیشانی ام کشیده می شد وموهایم را نوازش می داد بی اختیار وادارم کرد تا چشم باز کنم.

خدای من! حمید کنار تخت من نشسته بود و با دستمال خیس در دهانم آب می ریخت. نگاهم را به اطراف دوختم وفرزندانم را دیدم که کنارم روی تخت دراز کشیده اند و خوابیده اند .اشک در چشمان ام حلقه بست. حمید لبخندی زد و گفت: "اینبار هم در امتحان عشق تو شکست خوردم. نه!؟

امتیاز : نتيجه : مجموع 0 امتياز توسط 0 نفر

نوشته شده در دوشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۰ساعت 2:27
توسط محمدحسین | تعداد بازديد : 9 | لينك ثابت

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سرمیزنی

در حریم خانه ام در میزنی


حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم


امتیاز : نتيجه : مجموع 0 امتياز توسط 0 نفر

نوشته شده در دوشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۰ساعت 2:36
توسط محمدحسین | تعداد بازديد : 9 | لينك ثابت
اتوبوس در حرکت بود. یکی از مسافران پیرمردی بود که دسته گل سرخ بسیار زیبایی در دست داشت.

نزدیک او دختر جوانی نشسته بود که مرتب به گل های زیبای پیرمرد نگاه می کرد.
ساعتی بعد اتوبوس توقف کرد و پیرمرد باید پیاده می شد.
پیرمرد بدون مقدمه چینی دسته گل را به دختر جوان داد و گفت:
مثل این که شما گل رز دوست دارید .فکر می کنم همسرم هم موافق باشد که گل ها را به شما بدهم.
دختر جوان خیلی خوشحال شده بود . 
دختر جوان که بیرون را نگاه می کرد ؛ پیرمرد را دید که وارد قبرستان کنار جاده شد.

امتیاز : نتيجه : مجموع 0 امتياز توسط 0 نفر

نوشته شده در سه شنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۲ساعت 22:42
توسط محمدحسین | تعداد بازديد : 7 | لينك ثابت
صحنه ای دیدنی از فوتبال زنان !

امتیاز : نتيجه : مجموع 0 امتياز توسط 0 نفر

نوشته شده در سه شنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۲ساعت 22:46
توسط محمدحسین | تعداد بازديد : 5 | لينك ثابت
هــی لعنتـــــی...
اون طــوری ام که تو فکر می کنی نیست!
شایـد عاشقت بودم ....روزی...!
ولی ببین بــــــی تو
هــــم زنده ام
هــــم زندگی می کنم
فقـــط گاهــــی در این میـان
یــــــــــادت!!!
زهــر می کند به کامم
زنـــــدگــی را.......

امتیاز : نتيجه : مجموع 0 امتياز توسط 0 نفر

نوشته شده در سه شنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۲ساعت 22:48
توسط محمدحسین | تعداد بازديد : 19 | لينك ثابت


امتیاز : نتيجه : مجموع 0 امتياز توسط 0 نفر

نوشته شده در سه شنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۲ساعت 22:52
توسط محمدحسین | تعداد بازديد : 19 | لينك ثابت


امتیاز : نتيجه : مجموع 0 امتياز توسط 0 نفر

نوشته شده در سه شنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۲ساعت 22:53
توسط محمدحسین | تعداد بازديد : 27 | لينك ثابت
من می خواهم در آینده شهید بشوم. برای این که...

معلم که خنده اش گرفته بود، پرید وسط حرف علی و گفت:
«ببین علی جان! موضوع انشاء این بود که «در آینده می خواهید چه کاره بشین.»
باید در مورد یه شغل یا یه کار توضیح می دادی.
مثلاً، پدر خودت چه کاره است؟

... آقا اجازه ... شهید...

امتیاز : نتيجه : مجموع 0 امتياز توسط 0 نفر

نوشته شده در سه شنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۲ساعت 22:55
توسط محمدحسین | تعداد بازديد : 7 | لينك ثابت
آخرين مطالب ارسالي
» نیروی انتظامی باید مظهر عزت، اقتدار و رحمت باشد (جمعه ۱۳ مهر ۱۳۹۷ | ۱۴:۲۵)
» آمریکا با شکست تحریم‌ها دوباره از ملت ایران سیلی خواهد خورد (جمعه ۱۳ مهر ۱۳۹۷ | ۱۸:۳۴)
» مردم، رعایت نظم و فرهنگ ترافیک را به فرزندان خود بیاموزند (جمعه ۱۳ مهر ۱۳۹۷ | ۱۸:۴۳)
» کشف۶میلیارد ریال کالای قاچاق در بافق/بزرگترین مبارزه با استکبار جهانی خدمت به مردم است (جمعه ۱۳ مهر ۱۳۹۷ | ۱۸:۵۲)
» پیشگیری از وقوع جرم، اولویت دادگستری برای صیانت از آب (جمعه ۱۳ مهر ۱۳۹۷ | ۲۲:۳۸)
» ایفاسرام پیروز هفته بیست و یکم لیگ برتر فوتبال ساحلی ایران (جمعه ۱۳ مهر ۱۳۹۷ | ۲۲:۴۲)
» رژه نیروهای نظامی و انتظامی در یزد برگزار شد (شنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۷ | ۱۰:۰۸)
» آغاز مسابقات فوتسال لیگ دسته یک بانوان کشور در یزد (شنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۷ | ۱۰:۲۴)
» صبحگاه مشترک نیرو‌های نظامی و انتظامی در خاتم برگزار شد (شنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۷ | ۱۰:۴۵)
» شهر جهانی یزد به عنوان پایتخت شهر پایدار معرفی خواهد شد (شنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۷ | ۱۱:۱۶)
» پایان آذرماه، آخرین مهلت امهال اقساط تسهیلات کشاورزان خسارت دیده استان یزد (شنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۷ | ۱۱:۳۱)
» فرزند جانباز دوران دفاع مقدس زائر اباعبدالله الحسین (ع) می‌شود (شنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۷ | ۱۱:۴۹)
» نرم افزار شهربین زمینه مشارکت شهروندان در ارائه و حل مسائل شهری (شنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۷ | ۱۲:۱۳)
» ایجاد امنیت در جامعه بر عهده همه نهاد‌ها است (شنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۷ | ۱۳:۵۹)
» رونمایی از پوستر و فراخوان چهارمین جشنواره منطقه‌ای مطبوعات محلی در یزد (شنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۷ | ۱۴:۲۸)
» اعزام ۱۰ هزار دانش آموز یزدی به اردو‌های راهیان نور (شنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۷ | ۱۴:۴۴)
» تصویب طرح‌های آبرسانی روستایی و توجه ویژه به پژوهش دستگاه‌های اجرایی (شنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۷ | ۱۵:۲۸)
» اختتامیه طرح توان افزایی و تاب آوری بانوان محلات در اردکان (شنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۷ | ۱۵:۵۲)
» نجات از توطئه های دشمنان با پیروی از ولایت فقیه (شنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۷ | ۱۶:۴۰)
» ارائه خدمات مشاوره رایگان در مراکز مشاوره نیروی انتظامی یزد (شنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۷ | ۱۶:۵۵)

صفحه قبل 1 ... 154 155 156 157 158 159 160 161 162 163 164 165 166 167 168 169 170 171 172 173 174 175 176 177 178 179 180 181 182 183 184 185 186 187 188 189 190 191 192 193 194 195 196 197 198 199 200 201 202 203 204 205 206 207 208 209 210 211 212 213 214 215 216 217 218 219 220 221 222 223 224 225 226 227 228 229 230 231 232 233 234 235 236 237 238 239 240 241 242 243 244 245 246 247 248 249 250 251 252 253 254 255 256 257 258 259 260 261 262 263 264 265 266 267 268 269 270 271 272 273 274 275 276 277 278 279 280 281 282 283 284 285 286 287 288 289 290 291 292 293 294 295 296 297 298 299 300 301 302 303 304 305 306 307 308 309 310 311 312 313 314 315 316 317 318 319 320 321 322 323 324 325 326 327 328 329 330 331 332 333 334 335 336 337 338 339 340 341 342 343 344 345 346 347 348 349 350 351 352 353 354 355 356 357 358 359 360 361 362 363 364 365 366 367 368 369 صفحه بعد
نويسندگان
» محمدحسین (3689)
آخرين نظرات
» 카지노사이트 - ۱۳۹۸/۰۵/۲۷
Way cool! Some extremely valid points! I appreciate you penning this write-up and the rest of the website is very good.

» 구미출장업소 - ۱۳۹۸/۰۵/۲۷
If you are going for best contents like myself, only pay a quick visit this website all the time as it presents quality contents, thanks

» 바카라 커뮤니티 - ۱۳۹۸/۰۵/۲۷
This article will assist the internet people for building up new website or even a weblog from start to end.

» 바카라 홍보 - ۱۳۹۸/۰۵/۲۷
We are a bunch of volunteers and opening a brand new scheme in our community. Your site [ ... ] ur whole community will likely be grateful to you.

» 온라인카지노 - ۱۳۹۸/۰۵/۲۷
I would like to thank you for the efforts you have put in writing this website. I really [ ... ] ges/smilies/smile (2).gif" width="18" height="18">

» 싱가포르 카지노 후기 - ۱۳۹۸/۰۵/۲۷
Yes! Finally something about 카지노사이트.

» 보성출장마사지 - ۱۳۹۸/۰۵/۲۷
Why people still make use of to read news papers when in this technological globe everything is existing on web?

» https://ello.co/ngoinhagaubong/post/8luxoa0stfigf_wzmgsbyq - ۱۳۹۸/۰۵/۲۷
I am extremely inspired with your writing abilities and also with the format on your web [ ... ] mmon to peer a nice weblog like this one today..

» 라이브카지노 - ۱۳۹۸/۰۵/۲۷
Amazing! Its really remarkable piece of writing, I have got much clear idea concerning from this post.

» 마카오 개인 롤링 - ۱۳۹۸/۰۵/۲۷
I every time used to read paragraph in news papers but now as I am a user of web so from now I am using net for content, thanks to web.

آمار و ارقام سايت
» تاريخ : یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۸
» بازديد امروز : 212
» بازديد ديرور : 0
» بازديد ماه گذشته : 12741
» بازديد سال گذشته : 31974
» كل بازديد : 67626

» كاربران آنلاين : 8
» كاربران عضو آنلاين : 0
» كاربران ميهمان آنلاين : 8

» مجموع مطالب : 3689
» مجموع نظرات : 1830
» تعداد اعضاي سايت : 4

» آي پي شما : 3.81.28.94
» مرورگر : unknown
» سيستم عامل : unknown

» ورودي هاي گوگل امروز : 0
» ورودي هاي گوگل ديروز : 0

» آخرين بروزرساني : ۱۳۹۸/۰۵/۲۷